نامه ای به نویسنده ، ژورنالیست ، فتوگرافیست ...
ما را شاعر تنبانی به کمک بنگ خواندی هر چند که از کلام شاهین نجفی استفاده کردی که
از نظر ما خود مردود است و از نظر علما مرتد می باشد باری به هرجهت غزلی 11 بیتی
در جوابت گفتیم که در آن از جمله بنگ و سنگ و ننگ و بند تنبان و کروات و فتق بند
و پاپیون و حتی جورابهایمان هم کمک گرفتیم به ظن شما ...
برای تو ، جواب تو
سراب لـــحـــــظــــه هــای ما ، صــــدای خنــده هـــای ما
دلیل شــــــــاعـــــــرانه ها ، حکایت تـــــــبــــــــــــار مــــــا
حکــــــایـــــــت پـــلنـــــــــگ و ماه و عشق آسمـانی اش
لغــــات و لــــفــــــظ و قــــــافــــیـــــــــه ، صراحــت بیان ما
شـــعور شــــــعـــــــــر را بــــرده ای ز یـــــاد خـود عـــزیـــز
دمـــــــــی بـــیــــا کنــــــار مـــــا ، بــــشو تـــو همجوار ما
شراب و بنگ و فـتــــــــــــق بند بهانه انـد نازنــــــیـــــــــن
اگر تو نـــــــــیــــــــــــــک بـــنــــــــــگری فرا تر است کار ما تو عـــــشــــق و مــــــــاه و ســـــرو و آسمان را ندیده ای
چـــــــــگـــــونــــه شــــــرح واقــــــعــــــــه دهم ز روزگار ما
به هر چه می رسم غـــزل ، قـصـــیــده ، مثـنــــوی شود
مثال شــــمـــــس و حــــافـــظ و سنـــــایی است حال ما
چه بی جهت برای تو غـــــــــــــــــــــــزل سرودم ای رفیق
چه کس غزل به پـــیــــشــــــــکـــــــش دهـد به روزگار ما
من عاقلم ؟ تو عاقلی ؟ سفیه کیست ؟ فقیه کیست ؟
چه حق به جانب است این نــــــگــــــاه تـــــــــو ، نگاه ما
تبـــــــلور لــــغــــات و ذهـــــن پـــــــاک و کـاغذ ســـــــفید
دلیل شــــــاعـــــرانه ها ، دلیل شــــــــــور و حــــــال مـــا
از این لغات خـــــــــــسته ام ولی ســــــــــــرودم این غزل
برای فــــــهــــــــــم انــــــــدکی بــــــــرای تـــــــــو ز کار ما
اگر چه بـــــــی خـــرد ولی من آرمـــــــــان شــــــاعــــــرم
ادب شــــــدی بدین غــــــزل ؟ که بــــــــــــــرد کـارزار ما ؟
آرمان کتابچی 90/12/06
خ.ن : تلفن رو برمی دارم شروع می کنم به شماره گرفتن +00045 .... بوق آزاد ....
_الو ... بله .... بلو .... اله ...
_سلام .... شما آدم فضایی هستید ... کمک .... help me ... are you englisi ?
بابا کمک .... اینجا هیچکس حرفمو نمی فهمه .... گفتم شاید شما بفهمید ....
اما شما هم آره ....
دل خوش کلن چند؟؟؟
خیلی نوشته بودم که میخواستم اینجا هم بنویسم اما دیدم دوستم هنوز دلخوشی داره. پس رو قاعدش منم حرفی از حرف زدن نمیزنم. این روزا دیگه عادت کردم قرصهایی که باید حتما ( جامعه پزشکان کلا لطف دارن ) بعد از وعده اول صبح غذایی بخورم قبل از صبحانه ای که هرگز نمیخورم از نوع دوبل مصرف کنم اونم با آب ولرم دوست داشتنی توی قهوه جوش. ماله دیروزه باشه!! ماله 1 سال پیش باشه !! مگه فرقی میکنه ؟؟ نمیدونم چطوری تنهایی دارم زندگی میکنم اونم 7 ماهه!! خوب باشه!! 9 روزه خونه رو ترک نکردم 5 ماهه جمعا 11 تا از اینایی که اسمشون آدمه ندیدم ولی حرفی از دلخوشی واسم نبود چرا که فکر نمیکردم آدم باید دلش خوش هم باشه اما امروز فهمیدم کلمه ای تو کتابا هست که بعضیا واقعیشو توی زندگیشون دارن اگه کوچیک بودم و هنوز دستهام توانایی خواستن داشت مطمئنا توی یک شهر بازی (اگر رفته باشم ) دستامو سمتش دراز میکردم و به مامانم که فقط بچه بودم داشتمش میگفتم مامان منم از اینا میخوام!! منم از اینا میخوام!!! شاید اگه میدونستم بیست و 5 سال بعد واسه نفس کشیدنم لازمم میشه که دلخوشی رو داشته باشم مطمئنا واسش خیلی بیشتر از الان گریه میکردم حتی پا به زمین میکوبیدم تا شاید مادرم تو بچگیم این کلمه رو از توی یک شهربازی واسم بخره!! اما چه حیف که الان فهمیدم دلخوشی خوبه! آدم نباید دل خوشی نداشته باشه! میگم حیف چون این آدم دلی دیگه نداره که دلخوشیی داشته باشه!! خیلی وقته مرده خیلی وقت... میدونم همیشه تنها بودم به قول عزیز ترین آدم زندگیم میگه تو حق داری که : ذات تنها تنهاست. (( البته این مال وقتی بود که میخواست منو که یه آدم نرمال نبودم بپیچونه )). که کاملا ... بیخیال!! اینقدر فشار روم زیاده که دستم روی کیبورد میلرزه, این یکی دیگه جدیده. تقصیره توئه!!همیشه تقصیر تو بوده!! قبل از همه این حرفای بالا : یه سری باید به خودم میزدم که زدم اوه اوه اصلا حرفشم نزن که حالش چطوره بعد دیدم وقتشه به حال و روز رفیقم یه سری بزنم و قبل از پست دادن بهش بگم که شاید چی میخوام بگم اما هنوز نگفته, میشنوم که میگه : تنها دلخوشیم همین گربمه!!! دیگه جایی واسه روانی نوشته هام نمیمونه وقتی دیوار دنیام هر روز تنگ تر میشه تا نفس کشیدنو واسم با دارو ترجمه کنه! امیدوارم این آخرین پست زندگیم باشه ( قسم میخورم حتی نصفه نصفه نصفه فکرمم روی کیبورد جا نشد ) از اینا که زیر همه صفحه ها مینویسن که نوشتشون باکلاس باشه اما وقتی تو صفحه زندگی میاد میشه یک کراوات و یک لبخند ( پ . ن ) : اگر یاد نبود نبود تاب نمیآوردم/ این روزا واقعا مثل همیشه داغونم / ترسم دمی سراغ من آیی که اهل دهر آگاهیت دهند که در خانه کس نماند!!!
این همه موج بلا در همه جا می بینیم ؟؟؟
نمی دونم می خوام از کی یا چی بنویسم از خودم و این زندگی سمج ترسناکم .... از تو و خود خواهی هات ، پیش داوری هات ... از اون چشمهای وحشی ... از فرهنگ و ادبیات غنی نژاد آریایی ... از جوون های الاف تو پاتوق و چرس و بنگ و اوردوز و اورژانس ... از چشمهای میشی کارتن خواب کراکی که توش پر التماس ... از دخترک کم سنی که با 10 - 12 نفر بچه های خیابون کنار یه آتیش رو به خاموشی داره به درد چندش آور هم خوابگی با این 10 - 12 نفر فکر می کنه ... از یه بچه که سر چهارراه اسفند دود می کنه و تو نگاهش به ماشین ها نفرت موج میزنه... از ظهیر الدوله و آدمهای به اصطلاح شعر دوست با فیگور هنری مکش مرگ موش ... از چی بگم ؟ مگه نمی بینیم ؟ به قول فریدون مشیری : این همه موج بلا در همه جا می بینیم، « آی آدم ها » را می شنویم، نیک می دانیم، دستی از غیب نخواهد آمد هیچ یک حتی یکبار نمی گوئیم با ستمکاری نادانی، اینگونه مدارا نکنیم آستین ها را بالا بزنیم دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش مهربانی را، دانائی را، بر بلندای جهان، بنشانیمش ... ! - « آی آدم ها ... !
(( توپ مرواری )) صادق هدایت شاهکار ادبیات معاصر ایران
به نظر بنده حقیر شاهکار ادبیات معاصر توپ مرواری صادق هدایت کبیر است ، چرا ؟ عرض می کنم خدمتتون. پ . ن : نمی دانم همه را منتر کرده ام ، خودم منتر شده ام ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه می کند ، نمی توانم جلو لبخند خودم را بگیرم . ( هادی صداقت ) خ . ن : هیچکس تو و کلام تو را نفهمید ، رفتی ... چه بی جهت فکر می کنم حس این روز های من شبیه حس آن روز های تو است ... شاید دلیلش بوی تند عطری است که شیشه اش را چند شب پیش با وسواسی خاص در رختخواب خود خالی کردم ...
اول اینکه توپ مرواری دقیقا در روی مرز بین ادبیات و غیر ادبیات قرار گرفته و این مهم ترین عامل تمایز این اثر از سایر آثار هدایت کبیر است همچنین توپ مرواری داستانی است که علاوه بر ساختار ظاهری داستان به امر و اموری ورای حقیقت داستان اشاره دارد که خواننده ریز بین بر این امور واقف می شود و لا غیر و اما نثر آشنا و منحصر به فرد هدایت کبیر که نیازی به مهر تایید بنده حقیر ندارد و بعد زمانی و زبانی اشخاص داستان که بسیار دقیق و سنجیده و قابل تحسین بکار گرفته شده و در نهایت تکنیک داستان نویسی هدایت کبیر و اشاره به وقایع تاریخی و آیات و روایات و البته اشعار شیرین بکار رفته توسط هدایت کبیر این اثر را به شاهکار ادبیات معاصر بدل ساخته است . پس اگر می خواهید ادبیات صادق هدایت کبیر را به درستی بشناسید حتما توپ مرواری را بخوانید ....




















